من فکر می کنم
انسان بی بهانه را
ماندن حلال نیست
زیرا بهانه ای در جان زندگی ست
در قله تاریخ
آزادگان عشق را
بردار برده اند
من نیز میگویم
از ((عشق مردن)) آه
تنها ترین بهانه زیبای زندگی ست
نزار ای مونس من توی این دریای نا آرام بمیرم من
دلم در سینه میلرزه تو میدونی تو این دنیا اسیرم من
پناهم ده که بال وپر بگیرم من
نجاتم ده که از تنهایی نمیرم من
ببر بر او پیامم را
بگو صیاد ماهیگیر نشانم را
بگو امشب به دلدارم پرستوی دلم را در قفس نگذار
بیا با آخرین دیدار غریبی را تو عمر جاودان بسپار
چه شبهایی نشستم تا سحر بیدار
تو بازایی که محتاج توام بسیار

صدای بوسه امواج آهنگ غم انگیز جدایی هاست
توی این دریای نا آرام چراغ آسمان تاریک نا پیداست
تو گوش من فقط فریاد ماهی هاست
تو میدونی امیدم دیدن فرداست
چه دلهایی که پژمرده چقدر تنهاست
چه گلهایی که پرپر توی این دنیاست
اندوه چشمانم را فصلها باور کرده اند
سیاه پوش کلاغان بر سر شاخه های خزان زده درختان مرگ قلبها را جار
میزنند.
آسمان غم زده زمستان برای قلب شکسته ام اشک یخی میریزد...و
تو چه بی صدا آمدی
قلب زمین دوباره می تپدو وجود من از وجود دوباره تو وجود میگیرد
تولدت مبارک فصل سبز
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست.
روزی که دیگر در خانه هاشان را نمی بندند
قفل افسانه ای است وقلب برای زندگی بس .
روزی که معنی هر انسان دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار میکشم
حتی اگر روزی که دیگر نباشم...
به یاد او که یادش همیشه با من است![]()
تو را به یک شب سيــاه تو را به مرگ نا به گاه ، نمی دهم .
نگاه گرم تو را عزيز دل ، به يك ناز آفتاب نمی دهم .
صدای سبز تو را بهار من، به صد مرغ سبز خوان نمی دهم .
تو را به غم نمی دهــــــــم قسم به شب ! تو را به شب نمی دهم .
تو در من جوانه ای ، سرود صد ترانه ای
تو روز من ، تو روزگار شادی منی
تو را به درد و سوز و آه نمی دهم
تو ای هوای زندگي ! تو ای شراب جاودانگی
تو را به يك شب سياه ، تو را به
مرگ نا به جا هم نمی دهم
تو عاشقـــی تو صادقــی در اين دل اسير من تا ابد جاودانه ای .
با وجود اینکه میلی به دیدارت نیست باز هم آمدی
امروز خاطراتم سیاه پوش عزای هجرت اوست
کبوتر سپید در خاک غریب آرام خفته است
قطره اشکی بر مزارش ریختن هم بر دلم مانده است
هجرت در هجرت
حال چگونه میتوان به تو اندیشید
به زیبایهایت و به سپیدی
با توام ای فصل سرد ودلتنگی
با توام ای فصل غم و جدایی
با توام ای زمستان خاطرات
هنوز هم دلتنگم
کاش ميدانستي دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد
اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرند!
اي که ديدگانم بعد از تو از تنهايي اشک ريختن را آموخته اند
چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نميکني؟!!؟
و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟
بي توآسمان چشمانم هميشه باراني است
بی تو من درخت خشکیده در پاییزم منتظرم تا بیایی
کاش مي شد ديدنت رويا نبود...
گفته بودي با تو ميمونم ولي ...
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود...
ساليان سال تنها مانده ام ...
شايد اين رفتن سزاي ما نبود...
من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود...
بازهم گفتي که فردا مي رسي !
کاش روز ديدنت فردا نبود........................
باز پاییز پاییز پاییز
باز برگ زرد نارنجی قرمز
باز صدای خش خش برگ زیر پای عبور یک فصل
باز نم نم باران روی چشمان به خواب نشسته پنجره
باز خاطره یک غم یک عشق
باز باز باز۰۰۰